تبليغاتX
farda1.comازمجموعه وبلاگهای سایت
موضوع :

سالـروز شهادت استاد مطهّــری و روز معلّـــم گرامی بـــاد.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * 

 نام كتاب : انسان در قرآن

مقدمه ای بر جهان بينی اسلامی جلد جهارم

نویسنده: استاد مرتضی مطهری

 

انسان در جهان بينی اسلامی

انسان در جهان بينی اسلامی داستانی شگفت دارد . قرآن انسان را مدحها و ستايشها كرده و هم مذمتها و نكوهشها نموده است . عالیترين مدحها و بزرگترين مذمتهای قرآن دربارهء انسان است ، او را از آسمان و زمين و از فرشته برتر و در همان حال از ديو و جار پايان پستتر شمرده است .اين خود انسان است كه بايد در بارهء خود تصميم بگيرد و سرنوشت نهايی خويش را تعيين نمايد .

ارزشهای انسان

از نظر قرآن انسان موجودی است برگزيده از طرف خداوند(طه / ۱۲۱. )، خليفه و جانشين او در زمين( بقره /۳۰ , انعام / ۱۶۵)، نيمه ملكوتی و نيمه مادی ( الم سجده / ۷ - ۹) ، دارای فطرتی خدا آشنا(اعراف /۱۷۲ , روم /۴۳) ، آزاد ، مستقل ، امانتدار خدا و مسؤول خويشتن و جهان (احزاب / ۷۲ , دهر / ۳ ) ، مسلط بر طبيعت و زمين و آسمان ، ملهم به خير و شر ، و جودش از ضعف و ناتوانی آغاز میشود و به سوی قوت و كمال سير میكندو بالا میرود اما جز در بارگاه الهی و جز با ياد او آرام نمیگيرد(رعد / ۲۸وانشقاق / ۶)، ظرفيت علمی و عملیاش نا محدود است (بقره / ۳۱ - ۳۳ ) ، از شرافت و كرامتی ذاتی بر خوردار است (اسراء / ۷۰)، احيانا انگيزه هايش هيچ گونه رنگ مادی و طبيعی ندارد( فجر / ۲۸ , توبه / ۷۲)، حق بهره گيری مشروع از نعمتهای خدا به او داده شده است (بقره /۲۹وجاثية / ۱۳) ولی در برابر خدای خودش وظيفه دار است .(ذاريات /۵۶).

ضد ارزشها

در عين حال ، همين موجود در قرآن مورد بزرگترين نكوهشها و ملامتها قرارگرفته است .

" او بسيار ستمگر و بسيار نادان است " احزاب / ۷۲

" او نسبت به پروردگارش بسيار ناسپاس است " حج / ۶۶و . . .

" او آنگاه كه خود را مستغنی میبيند طغيان میكند " علق /۷

" او عجول و شتابگر است " اسراء /۱۱

" او هرگاه به سختی بيفتد و خود را گرفتار ببيند ، ما را در هر حال ( به يك پهلو افتاده و يا نشسته و يا ايستاده ) میخواند . همينكه گرفتاری را از او بر طرف كنيم گويی چنين حادثهای پيش نيامده است " يونس /  ۱۲

" او تنگ چشم و ممسك است " اسراء / ۱۰۰

" او مجادله گرترين مخلوق است " كهف /۵۴

" او حريص آفريده شده است " " اگر بدی به او رسد ، جزع كننده است و اگر نعمت به او رسد بخل كننده است " معارج / ۱۹

حقيقت اين است كه اين مدح و ذم ، از آن نيست كه انسان يك موجود دو سرشتی است : نيمی از سرشتش ستودنی است و نيم ديگر نكوهيدنی ، نظر قرآن به اين است كه انسان همهء كمالات را بالقوه دارد و بايد آنها را به فعليت برساند ، و اين خود اوست كه بايد سازنده و معمار خويشتن باشد . شرط اصلی وصول انسان به كمالاتی كه بالقوه دارد " ايمان " است . از ايمان ، تقوا و عمل صالح و كوشش در راه خدا بر میخيزد ، به وسيلهء ايمان است كه علم از صورت يك ابزار ناروا در دست نفس اماره خارج میشود و به صورت يك ابزار مفيد در می آيد .

پس انسان حقيقی كه خليفة الله است ، مسجود ملائكه است ، همه چيز برای اوست و بالاخرش دارندهء همهء كمالات انسانی است ، انسان بعلاوهء ايمان است ، نه انسان منهای ايمان . انسان منهای ايمان ، كاستی گرفته و ناقص است . چنين انسانی حريص است ، خونريز است ، بخيل و ممسك است ، كافر است ، از حيوان پستتر است .

در قرآن آياتی آمده است كه روشن میكند انسان ممدوح چه انسانی است و انسان مذموم چه انسانی است . از اين آيات استنباط میشود كه انسان فاقد ايمان وجدا از خدا انسان واقعی نيست . انسان اگر به يگانه حقيقتی كه با ايمان به او وياد او آرام میگيرد بپيوندد ، دارندهء همهء كمالات است و اگر از آن حقيقت - يعنی خدا - جدا بماند ، درختی را ماند كه از ريشهء خويشتن جدا شده است . ما به عنوان نمونه دو آيه را ذكر میكنيم :

« و العصر 0 إن الانسان لفی خسر 0 إلا الذين آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر » سوگند به عصر ، همانا انسان در زيان است ، مگر آنان كه ايمان آورده و شايسته عمل كرده و يكديگر را به حق و صبر و مقاومت توصيه كرده اند .

²ولقد ذرأنا لجهنم كثيرا من الجن و الانس ، لهم قلوب لا يفقهون بها و لهم أعين لا يبصرون بها و لهم آذان لا يسمعون بها أولئك كالانعام بل هم أضل . " همانا بسياری از جنيان و آدميان را برای جهنم آفريدهايم ( پايان كارشان جهنم است ) ، زيرا دلها دارند و با آنها فهم نمیكنند ، چشمها دارند و با آنها نمیبينند ، گوشها دارند و با آنها نمیشنوند . اينها مانند چهار پايان بلكه راه گم كردهترند " .

موجود چند بعدی از آنچه گفته شد معلوم شد كه انسان با همهء وجوه مشتركی كه با ساير جاندارها دارد ، فاصلهء عظيمی با آنها پيدا كرده است . انسان موجودی مادی - معنوی است . انسان با همهء وجوه مشتركی كه با جانداران ديگر دارد ، يك سلسله تفاوتهای عميق با آنها دارد كه هريك از آنها بعدی جدا گانه به او میبخشد و. اين تفاوتها در سه ناحيه است :

۱. ناحيهء ادراك و كشف خود و جهان .

۲.ناحيهء جاذبه هايی كه بر انسان احاطه دارد .

۳.ناحيهء جاذبه كيفيت قرار گرفتن تحت تأثير جاذبهها و انتخاب آنها.

اما در ناحيهء ادراك و كشف و جهان . حواس حيوان راهی و وسيلهای است برای آگاهی حيوان به جهان . انسان در اين جهت با حيوانهای ديگر شريك است. ولی در انسان نيروی ديگری برای درك و كشف خود و جهان وجود دارد كه در جانداران ديگر وجود ندارد و آن نيروی مرموز تعقل است . انسان با نيروی تعقل ، قوانين كلی جهان را كشف میكند و براساس شناخت كلی جهان و كشف قوانين كلی طبيعت ، طبيعت را در اختيار خويش قرار میدهد . همين مكانيسم پيچيده اگر درست مورد دقت قرار گيرد ، دروازهء شگفتی است برای شناخت خود انسان . انسان با اين نوع شناخت ، بسياری از حقايق را كه مستقيما از راه حواس با آنها تماس ندارد كشف میكند . شناخت انسان ما ورای محسوسات را ، بالاخص شناخت فلسفی خداوند ، وسيلهء اين استعداد مرموز و مخصوص آدمی صورت میگيرد .

اما در ناحيهء جاذبه ها . انسان مانند جانداران ديگر تحت تأثير جاذبه ها و كششهای مادی و طبيعی است ، ميل به غذا ، ميل به خواب ، ميل به امور جنسی ، ميل به استراحت و آسايش و امثال اينها او را به سوی ماده وطبيعت میكشد . اما جاذبه هايی كه انسان را به خود میكشد منحصر به اينها نيست ، جاذبه ها و كششهای ديگر انسان را به سوی كانونهای غير مادی ، يعنی اموری كه نه حجم دارد و نه سنگينی و نتوان آنها را با امور مادی سنجيد ، میكشاند . اصول جاذبه های معنوی كه تا امروز شناخته شده و مورد قبول است امور ذيل است :

۱.علم و دانايی : علم گذشته از اينكه وسيلهای است برای بهتر زيستن و برای خوب از عهدهء مسؤوليت برآمدن ، فی حد نفسه نيز مطلوب بشر است . انسان اگر بداند رازی در ورای كهكشانها وجود دارد و دانستن و ندانستن آن تأثيری در زندگی او ندارد ، باز هم ترجيح میدهد كه آن را بداند .

۲. خير اخلاقی :پارهای از كارها را انسان انجام می دهد از آن جهت انجام میدهد كه معتقد است انسانيت چنين حكم میكند .

۳.جمال و زيبايی :يك بعد ديگر از ابعاد معنوی انسان علاقه به جمال و زيبايی است انسان دوست دارد قيافه اش زيبا باشد ، نامش زيبا باشد ، مناظر جلوی چشمش زيبا باشد و خلاصه میخواهد هاله ای از زيبايی تمام زندگی اش را فرا گيرد .

۴.تقديس و پرستش: مطالعهء آثار زندگی بشر نشان میدهد هر زمان و هر جا كه بشر وجود داشته است ، نيايش و پرستش هم وجود داشته است ، چيزی كه هست شكل كار و شخص معبود متفاوت شده است پيامبران پرستش را ياوردند و ابتكار نكردند ، بلكه نوع پرستش را يعنی نوع آداب و اعمالی كه بايد پرستش به آن شكل صورت گيرد، به بشر آموختند و ديگر اينكه از پرستش غير ذات يگانه ( شرك ) جلوگيری به عمل آوردند .

از نظر مسلمات دينی و همچنين از نظر برخی علمای دين شناسی بشر ابتدا موحد و يگانه پرست بوده است و خدای واقعی خويش را میپرستيده است. يعنی چنين نبوده كه بشر پرستش را از بت يا انسان يا مخلوقی ديگر آغاز كرده باشد و تدريجا با تكامل تمدن به پرستش خدای يگانه رسيده باشد . . پرستش بت يا ماه و يا ستاره و يا انسان از نوع انحرافهايی است كه بعدا رخ داده است .حس پرستش كه احيانا از آن به حس دينی تعبير میشود ، در عموم افراد بشر وجود دارد . احساس نيايش ، احساس [ نياز ] غريزی است به كمالی برتر كه در او نقصی نيست و جمالی كه در آن زشتی وجود ندارد . پرستش مخلوقات به هر شكل ، نوعی انحراف اين حس از مسير اصلی است .

عبادت و پرستش نشان دهندهء يك " امكان " و يك " ميل " در انسان است : امكان بيرون رفتن از مرز امور مادی ، و ميل به پيوستن به افق بالاتر و وسيعتر . چنين ميلی و چنين عشقی از مختصات انسان است . اين است كه پرستش و نيايش يكی ديگر از ابعاد معنوی روح انسان است .

اما تفاوت انسان در كيفيت قرار گرفتن تحت تأثير جاذبه ها و انتخاب يكی از آنها ، ..............

در ادامه کتاب عناوین زیر به تفصیل بیان شده است:

تواناييهای گوناگون انسان -خودشناسی -پرورش استعدادها - نقش مؤثر انسان در ساختن آيندهء خويش - انسان موجود بالقوه - ميدان آزادی و ارادهء انسان - محدوديتهای انسان - طغيان انسان عليه محدوديتها - انسان و قضا و قدر الهی - انسان و تكليف - شرايط تكليف - فرق اجبار ( اكراه ) با اضطرار -شرايط صحت اعمال -آگاهي های انسان -خود آگاهی و جهان آگاهی -انواع خود آگاهی ها .

 

+ ثبت شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 10:54  توسط کارگاه مطهّر  | 

موضوع : آیه
سلام بر شما:

آیه این روزها سر گرم مطالعهء کتاب ۱۵ گفتار شهید مطهری است.

ایشان در بخشی از این کتاب بیان دارند که باید شعار های اسلامی از جمله بسم ا... را حفظ وآنها را تعظیم داشت.

پس ما این گونه شروع می کنیم:

                                        " بسم الله الر حمن الرحیم"

ما همه آیاتی هستیم از او

 آیاتی که عمود ایستاده ایم بر این جهان راه می رویم کار میکنیم و....

همه نشانه هایی هستیم تا نشان دهیم او گنجی است که نهفته بود و خود

را آشکار کرد

وما می بالیم بر آیه بودنمان....                                                   

آیاتی هستیم مختار آیاتی متفکر

وما انسانیم وانسان بودن چه سخت...

از هین امروز سوار بر قایق انسانیت خواهیم شد وشادمان به سوی فردای

 دلخواهمان خوایم رفت.

به امید امروز که امروز فردا را به ما هدیه خواهد داد .

 

برای آشنایی و ارتباط با آیه اگر دوست داشتید به آدرس زیر مراجعه فرمایید

                                                   http://www.ayeh86.blogfa.com/

قطعا" انتقادات و پیشنهادات شما ما را یاری خواهد کرد

                                                                               متشکریم

 

+ ثبت شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 14:28  توسط کارگاه لاهوت  | 

                                       

 

 

میلاد آقا امام رضا (ع)  فرخنده و مبارک     

   

 

 

 

 

 

خلاصه ای از فصل ششم کتاب سیری در سیره ائمه اطهار (ع)

 

بحث امروز ما  مسئله ولايتعهد حضرت رضا عليه السلام است‏ كه مأمون ايشان را از مدينه به خراسان آنوقت ( به مرو ) آورد و به عنوان‏ ولی عهد خودش منصوب كرد.

 

 مسئله ولايتعهدی امام رضا (ع) و نقلهای تاريخی

 

به اين شكل بوده كه بدون اينكه اين موضوع را فاش كنند ، عده‏ای را از خراسان – که مأمون در آنجا بوده - می‏فرستند به مدينه وعده‏ای از بنی هاشم و در رأس‏ آنها حضرت رضا را به مرو احضار می‏كنند ، و صحبت اراده و اختيار در ميان‏ نبوده است.

و در آنجا برای اولين بار اين موضوع عرضه می‏شود و مأمون پيشنهاد می‏كند كه " حضرت رضا ولايتعهد را بپذيرد "و حضرت رضا شديد امتناع‏ كرد . حال منطق حضرت در امتناع چه بوده ؟ چرا امام امتناع كرد ؟

در رواياتی نقل كرده‏اند كه وقتی مأمون گفت : من اينجور فكر كردم كه خودم‏ را از خلافت عزل كنم و تو را به جای خودم نصب كنم و با تو بيعت نمايم ، امام فرمود : يا تو در خلافت ذی حقی و يا ذی حق نيستی . اگر اين خلافت‏ واقعا از آن توست و تو ذی حقی و اين خلافت يك خلافت الهی است ، حق‏ نداری چنين جامه‏ای را كه خدا برای تن تو تعيين كرده است به غير خودت بدهی ، و اما اگر از آن تو نيست باز هم حق نداری بدهی . چيزی را كه از آن تو نيست تو چرا به كسی‏ بدهی ؟ ! معنايش اين است كه اگر خلافت از آن تو نيست تو بايد مثل‏ معاويه پسر يزيد اعلام كنی كه من ذی حق نيستم ، بنابراين من می‏روم ، نه اينكه بگويی من خلافت را تفويض و واگذار می‏كنم‏ . وقتی كه مأمون اين جمله را شنيد فورا به اصطلاح وجهه سخن را تغيير داد و گفت : شما مجبور هستيد . سپس مأمون تهديد كرد و در تهديد خود استدلال را با تهديد مخلوط نمود.

يكی ديگر از مسلمات تاريخ اين مسئله است كه حضرت رضا [ از قبول‏ ولايتعهد مأمون ] امتناع كرده است ولی بعد با تهديد به قتل پذيرفته است‏ .

ولايت جائر : يعنی قبول پست از ناحيه‏ ظالم . كه فی حد ذاته حرام است در مواردی مستحب می‏شود و در مواردی واجب .

مسئله دیگر این كه امام از اول با مأمون شرط كرد كه من در كارها مداخله نكنم ، يعنی عملا جزء دستگاه نباشم ، حالا اسم می‏خواهد ولايتعهد باشد ، باشد ، سكه به نام من می‏خواهند بزنند ، بزنند ، خطبه به نام من می‏خواهند بخوانند ، بخوانند ، ولی در كارها عملا مرا شريك نكن ، كاری را عملا به‏ عهده من نگذار ، نه در كار قضا و دادگستری دخالتی داشته باشم ، نه در عزل‏ ونصبها و نه در هيچ كار ديگری . يعنی آن دستگاه را استخدام كنند برای هدف خودشان ، نه دستگاه ، آنها را استخدام كرده باشد برای هدف خود . در همان مراسم تشريفاتی نيز امام‏ طوری رفتار كرد كه آن ناچسبی خودش به دستگاه مأمونی را ثابت كرد.

مأمون عالمترين خلفا و بلكه شايد عالمترين سلاطين جهان است . در ميان‏ سلاطين جهان شايد عالمتری ، دانشمندتر و دانش دوست تر از مأمون‏ نتوان پيدا كرد . و در اينكه در مأمون تمايل روحی و فكری هم به تشيع بوده‏ باز بحثی نيست ، چون مأمون نه تنها در جلساتی كه حضرت رضا شركت‏ می‏كردند و شيعيان حضور داشتند دم از تشيع می‏زده است ، [ در جلساتی كه‏ اهل تسنن حضور داشتند نيز چنين بوده است ] .

پس در اينكه در مأمون تمايل شيعی بوده شكی نيست ، منتها به او می‏گويند " شيعه امام كش " . مگر مردم كوفه تمايل شيعی نداشتند و امام‏ حسين را كشتند ؟ ! و در اين كه مأمون مرد عالم و علم دوستی بوده نيز شكی‏ نيست و اين سبب شده كه بسياری از فرنگيها معتقد بشوند كه مأمون روی‏ عقيده و خلوص نيت ، ولايتعهد را به حضرت رضا تسليم كرد و حوادث روزگار مانع شد ، زيرا حضرت رضا به اجل طبيعی از دنيا رفت و موضوع منتفی شد . ولی اين مطلب البته از نظر علمای شيعه درست نيست ، قرائن هم بر خلافت‏ آن است . اگر مطلب تا اين مقدار صميمی و جدی می‏بود عكس العمل حضرت‏ رضا در مسئله قبول ولايتعهد به اين شكل نبود كه بود . ما می‏بينيم‏ حضرت رضا قضيه را به شكلی كه جدی باشد تلقی نكرده‏اند .

 نظریه دیگر این است که ولایتعهدی ابتكار فضل بن سهل بود،در روايات شيعه و در تواريخ شيعه‏ زياد آمده است كه حضرت رضا بافضل بن سهل سخت مخالف بود و بلكه بيشتر از آن كه با مأمون مخالف بود با فضل بن سهل مخالف بود و فضل بن سهل را يك خطر به شمار می‏آورد و گاهی به مأمون هم می‏گفت كه از اين بترس ، اين‏ و برادرش بسيار خطرناكند ، و  فضل بن سهل نيز عليه حضرت رضا خيلی سعايت می‏كرد .

 در روايات شيعه و در تواريخ شيعه‏ زياد آمده است كه حضرت رضا با فضل بن سهل سخت مخالف بود و بلكه بيشتر از آن كه با مأمون مخالف بود با فضل بن سهل مخالف بود و فضل بن سهل را يك خطر به شمار می‏آورد و گاهی به مأمون هم می‏گفت كه از اين بترس ، اين‏ و برادرش بسيار خطرناكند ، و نيز دارد كه فضل بن سهل نيز عليه حضرت رضا خيلی سعايت می‏كرد .

احتمالات دیگرجلب نظر ايرانيان و فرو نشاندن قيامهای علويان بوده است.. مأمون برای اينكه علويين را راضی كند و آرام نگاه‏ دارد و يا لااقل در مقابل مردم خلع سلاح كرده باشد  دست به اين كار زد.

و نیزخلع سلاح كردن حضرت رضا، وقتی افرادی كه نقش منفی و نقش انتقاد را دارند به يك دستگاه‏ انتقاد می‏كنند ، يك راه برای اينكه آنها را خلع سلاح كنند اين است كه به‏ خودشان پست بدهند .

طرز رفتار امام پس از مسئله ولايتعهدی خطابه‏ای كه‏ حضرت در مجلس مأمون در همان جلسه ولايتعهدی می‏خواند عجيب جالب است . حضرت با همين خطبه يك سطر و نيمی - كه همه آن را نقل كرده‏اند - وضع خودش را روشن كرد . خطبه‏ای می‏خواند ، در آن خطبه نه اسمی از مأمون‏ می‏برد و نه كوچكترين تشكری از او می‏كند .

 ما می‏بينيم در مدتی كه حضرت رضا ولايتعهد را قبول كردند كاری به نفع‏ آنها صورت نگرفت ، به نفع خود حضرت صورت گرفت حضرت در پست ولايتعهدی به طور غير رسمی شخصيت علمی خود را ثابت كرد كه هيچوقت ديگر ثابت نمی‏شد . در ميان ائمه ، به اندازه‏ای كه‏ شخصيت علمی حضرت رضا و حضرت امير ثابت شده و حضرت صادق هم در يك‏ جهت ديگری شخصيت علمی هيچ امام ديگری ثابت نشده است.

 

پذیرش ولایتعهدی

 

معاويه ، مافوقش‏ علی ( ع ) بود ، يعنی تثبيت معاويه معنايش اين بود كه علی ( ع ) معاويه‏ را به عنوان دستی برای خود بپذيرد ، ولی تثبيت [ مأمون توسط ] حضرت رضا معنايش اين است كه حضرت رضا مدتی در مقابل مأمون سكوت‏ داشته باشد . اين ، دو وظيفه است ، در آنجا علی ( ع ) مافوق است . در اينجا قضيه برعكس است ، مأمون مافوق است . اين كه حضرت رضا مدتی با فضل بن سهل همكاری كند ، يا به قول شما [ مأمون را ] تثبيت كند ، يعنی‏ مدتی در مقابل مأمون ساكت باشد . مدتی ساكت بودن برای مصلحت بزرگتر ، برای انتظار كشيدن يك فرصت بهتر ، مانعی ندارد . و به علاوه در قضيه معاويه ، مسئله تنها اين نيست كه حضرت راضی نمی‏شد كه‏ معاويه يك روز به حكومت كند ( البته اين هم يك مسأله آن است ، فرمود : من راضی نمی‏شوم كه ظالم حتی يك روز حكومت كند ) ، مسأله ديگری هم‏ وجود داشت كه جهت عكس قضيه بود ، يعنی اگر حضرت ، معاويه را نگاه‏ می‏داشت ، او روز به روز نيرومندتر می‏شد و از هدف خودش هم بر نمی‏گشت .

ولی در اينجا فرض اين است كه بايد صبر كنند تا روز به روز مأمون ضعيف‏ تر شود و خودشان قوی تر گردند . پس اينها را نمی‏شود با هم قياس كرد .

راجع به مسموميت حضرت رضاواقعيت اين است كه چون هر چه می‏گذشت بيشتر معلوم می‏شد كه خلافت حق‏ حضرت رضاست ، مأمون مجبور شد كه حضرت رضا را مسموم كند . دليلی كه‏ می‏آورند راجع به سن حضرت رضاست كه حضرت رضا در سن 52 سالگی از دنيا رفتند . اينكه امامی كه تمام جنبه‏های بهداشتی را رعايت می‏كند و مثل ما افراط و تفريط ندارد در سن 52 سالگی بميرد خيلی بعيد است . همچنين آن‏ حديث معروف می‏فرمايد : " « ما منا الا مقتول او مسموم » " يعنی‏ هيچكدام از ما ( ائمه ) نيستيم الا اينكه كشته شديم يا مسموم شديم . بنابراين اين امر از نظر تاريخ شيعه مسلم است . يك علت اساسی همان قيام بنی العباس‏ در بغداد بود . مأمون در حالی حضرت رضا را مسموم كرد كه از خراسان به‏ طرف بغداد می‏رفت و مرتب  اوضاع بغداد را به او گزارش می‏دادند . به‏ او گزارش دادند كه اصلا بغداد قيام كرده . او ديد كه حضرت رضا را معزول‏ كه نمی‏تواند بكند ، و اگر با اين وضع هم بخواهد برود آنجا كار بسيار مشكل‏ است . برای اينكه زمينه رفتن به آنجا را فراهم كند و به بنی العباس‏ بگويد كار تمام شد ، حضرت را مسموم كرد . آن علت اساسی ئی كه می‏گويند و قابل قبول هم هست و با تاريخ نيز وفق می‏دهد همين جهت است ، يعنی مأمون‏ ديد كه رفتن به بغداد عملی نيست و بقای بر ولايتعهد هم عملی نيست ( با اينكه مأمون جوانتر بود ، حدود 28 سال داشت و حضرت رضا 55 سال داشتند ، و حضرت رضا نيز در آغاز به مأمون فرمود : من از تو پيرترم و قبل از تو می‏ميرم ) و اگر به اين شكل بخواهد به بغداد برود ، محال است كه بغداد تسليم بشود ، و يك جنگ عجيبی در می‏گيرد . وضع خود را خطرناك ديد . اين‏ بود كه تصميم گرفت هم فضل را از ميان بر دارد و هم حضرت رضا را فضل را در حمام سرخس از بين برد . البته اين قدر معلوم است كه فضل به حمام‏ رفته بود ، عده‏ای با شمشير ريختند و قطعه قطعه‏اش كردند و بعد هم گفتند" افرادی با او كينه داشتند"  ( و اتفاقا يكی از پسرخاله های او نيز جزء قتله بود ) و خونش را لوث كردند ، ولی ظاهر اين است كه آن هم كار مأمون بود ، ديد او خيلی قدرت پيدا كرده و اسباب زحمت است ، او را از بين برد . بعد ، از سرخس آمدند به همين طوس . مرتب گزارشهای بغداد هم می‏رسيد . ديد نمی‏تواند با حضرت رضا و وليعهد علوی وارد بغداد شود ، اين بود كه حضرت‏ را نيز در آنجا كشت .

 

+ ثبت شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 1:6  توسط کارگاه مطهّر  | 

باسمه تعالی شانه

موضوع بحث:برتری دختران بر لایه های عالم خلقت

سه برتری مهم دختران :

۱ـجوانی:دختر بودن مقارن است با جوانی که دارای دو خصوصیت زیبایی و سلامتی است.

۲ـمونث بودن :که این ویژگی یکی از خواستنیهای عالم خلقت است در تمام طول تاریخ.

زنان ریزشگاه عاطفه اند بنابراین هرگاه صحبت از درددل شود اولین کسانی که یادشان در خاطر انسان زنده می شود مادر خواهر یا همسر انسان است چون در این قشر از جامعه جریان فعالی از عاطفه وجود دارد.

۳ـبکر بودن :به این معنا که هیچ تعدی انسانی و شبه انسانی صورت نگرفته است.

در بحث های عمیق روانشناسی داشته های بکر ویژگی ایست قبل از داشته های جنسی او یعنی حیا.

باکره مستحیی است .از حیا برداشتهای شنیعی می شود که در اینجا معنای اولیه مورد نظر است.کسیکه حیا درد توان پرداختن به بعضی موضوعات را ندارد یعنی حتی تصور آنها را هم نمیکند و همیشه خود را در یک مرز اخلاقی می بیند که غیر بکر نمیبیند .پس بالاترین صفت دختران طبق این تعریف باکره بودن آنهاست.در قرآن نیز از صفات مهمی که برای حوری ذکر شده بکر بودن اوست.

می تواند کسی مرد باشد پیر باشد(زن یا مرد)اما بی ارزد به دختر جوانی که خود را در این مرزهای اخلاقی قرار نداده است.

دختران موجودات یگانه ای در میان انسانها هستند. هم زنان وهم مردان به این موضوع از دو جنبه ی جسمی و روانی معترفند.از لحاظ روانی دختران شخصیتهای شکل نیافته ای دارند پس این نیز یکی از دلایل برتری آنهاست.

حال این قضیه مطرح است که چه کسانی می توانند خود را همپای این گروه بدانند ؟

قاعده ی کلی که در اینجا وجود دارد عبارتست از اینکه هر کس بتواند هستی دختران را مصرف نکندو قدردانی کند لیاقت او را دارد مانند خانواده.هرگاه دختری در خانواده قرار گیرد به مثابه آنست که در جایگاه واقعی خود است و در امنیت کامل به سر می برد چون خانواده در مسند مصرف نیست بلکه مصرف میشود .

گروه دیگری که طی آزمایشات روانشناسی تصفیه شده اند گروه آموزشی جامعه است .آنجا نیز دختران مصرف نمیشوند بلکه مدرج شده درجه شان بالاتر می رود.

حال کجاست که بیشترین قدر دانی از دختر به عمل می آید؟

آن مسند تنها مسندی است که در ارتباط با بی عیب و نقص ترین مرکز عالم وجود است و او خداوند است. خنواده و مراکز آموزشی در رابطه ی طولی با خداوند قرار دارند.

تعبیر یکی از عرفا آنست که هرگاه سجاده های دختران پهن شود نور ساطع میشود چون بهترین خلقت خدا به اطاعت خدا برخاسته(این قضیه رابطه ی سلبی و اثباتی نیست که فمنیستی شود که بگوییم پسران نمی توانند به این درجه برسند .نگاه ما نگاه مدرج است)

وقتی بهترین در کنار بهترین قرار گیرد از او قدر دانی میشود.

پیامهای اخلاقی اجتماعی فردی و ... این مطلب بسیار زیاد است. مثلا یکی از پیامهای این بحث اولیه آنست که کسانی که می خواهند دختران را مصرف کنند زیادند ولی میتوان کسانی را هم پیدا کرد که قدر این جواهرات گرانبها را بدانند .مراحلی که در ازدواج وجود دارد اعم از رضایت پدر یا جد و دیگر مراحل همه برای آنست که بهترین در کنار بهترین قرار گیرد . می گوییم بهترین چون دارای بهترین صفت است.

حضرت معصومه در بهترین مسند قرار داشت . دختر امام خواهر امام و عمه ی امام بود.منزلت.مسند نیست.ایشان خود بالاترین درجه ی منزلت را داشتند در حالی که در بهترین مسند قرار داشتند.

سوالی که بسیار مطرح می شود آنست که چرا حضرت معصومه ازدواج نکرد؟

جواب آن هم در همین سه شاخص است .ایشان هم جوان هم خانم و هم بکر بینظیر زمان خود بودند. پس می بایست بهترین در کنار بهترین قرار گیرد  و عدم ازدواج ایشان نوعی پیام سیاسی بود مبنی بر عدم وجود همپایه برایشان.

عده ای افراد به حضرت رضا (ع) گفتند:ما بهترین را برای خواهرتان پیدا کردیم.حضرت فرمودند او چه کسی است که من که ولی فاطمه ام (ع) او را نیافته ام.

یکی از بالاترین صفاتی که حضرت معصومه(س) داشتند این بود که بسیار بلند نظر بودند. این مطلب با طرح قیاس مع الفارقی روشن میشود:

به ایشان گفتند چرا ازدواج نمیکنید فرمودند: کار مهم است ولی به دست خداست.

در منابع داریم که ایشان بسیار زیبا بودند و رقابت شدیدی بین اعراب برای ازدواج با حضرت وجود داشت.باز به ایشان گفتند:جوانی شما تمام شد زیبایی تان تمام شد ازدواج نمی کنید؟وایشان باز می فرمودند کار دست خداست.

مراد از طرح این مسئله آنست که قضیه ی ازدواج برای ایشان مهم بود ولیکن از عدم ازدواجشان ناراحت نبودند یعنی دغدغه نداشتندو مدیریت زندگی خود را به خدا واگذار کرده بودند .

شما میتوانید خوبیهای اطرافتان را شناسایی کنید ولی منتظرش نمانید . مدیریت زندگی شما به عهده ی خداست تا یکی یکی به شما ابلاغ کند.

دختر با تمام ویژگی هایش اگر درگیر این و آن شود همین سرمایه های اولیه اش را از دست میدهد.

شما حتی ممکن است برایش تلاش کنید ولی منتظرش نمانید.هرگاه زن پذیرفت که فردی مناسب اوست اگر مطمئن شد که مصرف نمیشود میتواند به او بگوید ولی این موارد بسیار کم است. به هر حال شما تلاش خود را کرده اید ولی منتظر نمانید.

دغدغه ی اصلی ما ارتباط با خداست پس باید تمام تلاش خود را مصروف آن کنیم.

در پایان از خداوند می خواهیم ما را در رسیدن به بهترین درجه ای که برایمان ممکن است هدایت فرماید.

                 وصلی الله علی محمد و آله الطاهرین

+ ثبت شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 11:33  توسط کارگاه لاهوت  | 

  

انسان بودن از نظر زیست شناسی

در واقع بین انسان ها از نظر جسمانی و زیست شناسی فرقی نیست ،موسی چمبه همان مقدار انسان است كه لومومبا ... ولی آيا انسانيت انسان ، آنچه كه شرافت وكمال انسانی ناميده میشود به همين است ؟ در علوم انسانی سخن از انسان كامل و انسان ناقص است ، سخن از انسان پائين افتاده و انسان مترقی و متعالی است .

آيا علم و دانش می تواند معیار انسانیت باشد؟

آیا می توان گفت هر اندازه كه انسان آگاهی و دانش بيشتری پيدا كند ، انسانتر است؟

انسانيت به دانش نيست . دانش شرطی است برای انسانيت .

انسانيت به خلق و خوی است نه به دانش .

خلق وخوی يك مسئله است وآگاهی مسئله ديگر . ممكن است کسی آگاه و دانا باشد و همه چيز را بداند ولی خلق وخوی او ، خلق وخوی انسانی نباشد و خلق و خوی حیوانی داشته باشد. علم و دانش به آموزشهای انسان بر می گردد ولی خلق و خوی به پرورشهای انسان .

كدام خلق وخوی معيار انسانيت است ؟

آن خوئی كه معيار انسانيت است ، محبت است ، انساندوستی است .

به سرنوشت ديگران به همان اندازه و حتی بيشتر از سرنوشت خود انديشيدن . درفرهنگ دين ، اسم اين را ايثار میگذارد . در كتابی نوشته بود : يك دستور كه در تمام اديان جهان يافت میشود اينست ، برای ديگران همان را دوست بدار كه برای خود دوست ميداری و برای ديگران همان را مپسند كه برای خود نمیپسندی .ما ابوذر را انسان ميدانيم و معاويه را انسان نمیدانيم بلكه يكحيوان میدانيم به خاطر اينست كه معاويه فقط در فكر خودش بود و ابوذر در فكر انسانهای ديگر . سخنان علی ( ع ) نشان داده كه او واقعا دانا و دانشمند وحكيم بوده است . امام علی را كه اينقدر ستايش میكنيم نه فقط به خاطر اينست كه باب علم پيغمبر بوده بيشتر از اين جهت ستايش میكنيم كه انسان بود ، اين ركن ازانسانيت را داشت كه به سرنوشت انسانهای محروم میانديشيد ، غافل نبود ، درد ديگران را احساس ميكرد . چنانكه سايراركان انسانيت را هم داشت .

مكتب ديگر میگويد : معيار انسانيت " اراده " است.

اراده مسلط كننده انسان بر نفس خوداست.تسلط انسان به طوری كه هر كاری كه از انسان سر می زند به حكم عقل و اراده باشد نه به حكم ميل (جاذبه بيرونی،كشش) اراده بیشتر جنبه درونی دارد. علمای اخلاق معيارو ميزان انسانيت را اراده می دانند . هر اندازه انسان بر خودش مسلط نباشد ، از انسانيت بدور است .

معيار ديگر برای انسانيت ، آزادی است . يعنی انسان آن اندازه انسان است كه هيچ جبری را تحمل نكند، محكوم و اسير هيچ قدرتی نباشد ، همه چيز را خودش آزادانه انتخاب كند.

فرمایش حضرت علی (ع) نیز موید این مطلب است ،«هرگز خودت را بنده دیگری مساز كه خدا ترا آزاد آفريده است» .

معيار ديگر مسئله مسئوليت و تكليف است.

میگويند: انسان آن كسی است كه احساس تكليف بكند ، در مقابل انسانهای ديگر احساس مسئوليت بكند احساس بكند كه مسئول جامعه خويش است و حتی مسئول خودش است .

مکتبی هم زیبایی را معیار می داند.

افلاطون اخلاق را بر اساس زيبايی توصيف كرده است . میگويد آن چيزی انسانی است كه زيبا باشد .

مثلا عدالت را همه مكتبها میپسندند.

افلاطون می گوید عدالت زیبا و خوبست. انسان اگر بخواهد انسان باشد و به خصلتهای انسانی برسد ، بايد احساس زيبايی را در خود تقويت كند.

کتاب گفتار های معنوی(آزادی معنوی) و برخی کتب برگزیده استاد را می توانید از اینجا دانلود کنید. http://www.tebyan-babol.ir/main.asp?id=184

+ ثبت شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 14:13  توسط کارگاه مطهّر  | 

باسمه تبارک و تعالی

کتاب آزادی معنوی مجموعه ایست مشتمل بر پانزده سخنرانی از استاد شهید آیت الله مطهری که در زمانها و مکانهای مختلف ایراد شده اندو وجه مشترکشان این است که موضوع همه ی آنها مسائل معنوی و مربوط به خودسازی و تزکیه ی نفس است اگر چه در خلال سخنرانیها گاه به مسائل اجتماعی نیز اشاره شده. مطالب کتاب در هشت فصل مرتب شده و هر فصل شامل یک یا چند سخنرانی است.

مطالعه ی این کتاب گذشته از اینکه خواننده را با بعد معنوی شخصیت استاد آشنا میسازد وی را گام به گام به سوی خود سازی و تقوا حرکت میدهد و در واقع یک سلوک معنویست همان چیزی که همه ی ما سخت بدان نیازمندیم زیرا بسیاری از مشکلات جامعه ی ما اعم از اقتصادی فرهنگی سیاسی ناشی از عدم خودسازی و بی تقوایی و اسیر تمایلات نفسانی بودن است به قول خود استاد «آزادی معنوی بدون آزادی اجتماعی میسر و عملی نیست».مطالعه ی این کتاب گامیست در راستای شناخت آزادی معنوی و برای عارف و عامی سودمند و فرح زاست.

مطلب زیر خلاصه ایست از فصل سوم کتاب آزادی معنوی با عنوان "توبه".

توبه

اولین منزل سلوک یعنی حرکت به سوی پروردگار توبه است.

تحلیل توبه از نظر روانی: توبه یکی از مشخصات انسان است نسبت به حیوان و در واقع انقلابی درونی و روانیست که طی آن مقامات عالی وجود انسان علیه مقامات دانی وجودش قیام می کنند و لفظ «استغفرالله ربی و اتوب الیه »بیان این حالت است نه خود این حالت.

انسان یک شخص مرکب:انسان یک شخص واحد است اما یک شخص مرکب نه بسیط یعنی متشکل از یک شیطان و یک فرشته است و هر کدام حکومت کنند مجالی برای دیگری نمی ماند.

آدمی دارای غرایز متعددی است که باید تمامی آنها را اشباع کند و اگر هر کدام از این غرایز آنقدر تقویت شوند که باعث سرکوب بقیه شود ناگهان قوای ذخیره شده ی آن غرایز آزاد می شوند و در نتیجه انقلابی به وجود می آید که حکومت شیطان یا فرشته را شکل می دهد.

شرایط پیدایش توبه:نکته ای که قابل توجه است این است که اگر شیطان وجود انسان آنقدر قدرتمند شده باشد که دیگر عناصر مقدس به کلی از کار بیفتند دیگر انسان توفیق توبه پیدا نمی کندلکن حتی اگر مقدار بسیار کمی از این عناصر باقی باشند پشیمانی و توبه میتواند حاصل شود.

حال اگر انسان پشیمان شد دو حالت پیش رو دارد :اگر خدا را بشناسد به سوی او توبه میکند و اگر نشناسد احتمالا حالت جنون و دیوانگی به او دست میدهد.

و این پشیمانی و توبه عکس العمل روح است و این عکس العمل بستگی به دو چیز دارد:

۱ـ شدت معصیت:(شدت ضربه ای که مقامات دانی روح به مقامات عالی وارد میکنند)یعنی هرچه معصیت کوچکتر باشد عکس العمل کمتری در روح ایجاد میشود و بالعکس.

۲ـ به ایمان شخص:یعنی هرچه ایمان مستحکمتر باشد هر چند گناه کوچک باشد عکس العمل نسبتا زیاد است و هر چه ایمان ضعیف تر عکس العمل حتی در مقابل گناهان بزرگ کمتر.

نصیحت علی (ع):ایشان شخصی را چنین نصیحت می فرمایند :"از کسانی مباش که امید به آخرت دارد اما بدون عمل و از کسانی مباش که احساس نیاز به توبه را دارند اما همیشه میگویند دیر نمی شود وقت باقیست".هدف از این سخن اینست که نگویید هنوز جوانید و زود است بلکه بهترین زمان بوبه همان جوانیست و هر چه انسان پیرتر شود ملکات رذیله بیشتر در وجودش ریشه میدواند و توان شخص نیز کمتر میشود پس حالی برای توبه کردن نمی ماند.

مهلت توبه:انسان تا زمانی که در این دنیاست می تواند توبه کند ولی زمانی که در چنگال مرگ قرار گرفت(حقایق عالم برزخ را در حال زنده بودن مشاهده کرد ) و همچنین بعد از مرگ توبه قبول نمیشود چون فرد منقلب نشده فطرتش زنده نشده و فقط برای اینکه یقین کرده راه نجاتی ندارد اظهار پشیمانی و بازگشت میکند. لکن توبه قیام نیروهای مقدس علیه نیروهای شهوانی و غضبیست.

توبه از نظر علی (ع):استغفار از نظر امام علی(ع)درجه علیین است که دارای دو رکن.دو شرط قبولی و دو شرط کامل شدن توبه میباشد.

ارکان توبه:

۱- ندامت. حسرت و پشیمانی

۲ـ تصمیم قاطع به عدم بازگشت به گناه

شروط قبولی توبه:

۱ـ باز گرداندن حقوق مردم

۲ـ ادای حقوق الهی اعم از نماز.روزه.حج و ...

شروط کمال توبه :

۱ـ گوشتهایی که از حرام در بدنت روییده آب کنی

۲ـ به بدنت که این همه لذت معصیت چشیده رنج طاعت بچشانی

دو تعبیر قرآن در مورد توبه:

۱ـ در آیه ای از قرآن خداوند توبه را با تطهیر توأم میکند :«ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین»بقره/۲۲۲

به این معنا که با آب توبه خود را شستشو بده و پاک کن.

۲ـ در تعبیر دیگری توبه را مقرون به کلمه ی "اصلاح" میکند:«فمن تاب من بعد ظلمه و اصلح فان الله یتوب علیه ان الله غفور الرحیم»مائده/۳۹

یعنی توبه یک قیام اصلاحیست. قیامی که با آن مقامات عالی از مقامات دانی انتقام می کشند.                                       

                     لا حول و لا قوةالا بالله و صلی علی محمد و آله الطاهرین         

+ ثبت شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 22:53  توسط کارگاه لاهوت  |