تبليغاتX
farda1.comازمجموعه وبلاگهای سایت
موضوع :

سالـروز شهادت استاد مطهّــری و روز معلّـــم گرامی بـــاد.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * 

 نام كتاب : انسان در قرآن

مقدمه ای بر جهان بينی اسلامی جلد جهارم

نویسنده: استاد مرتضی مطهری

 

انسان در جهان بينی اسلامی

انسان در جهان بينی اسلامی داستانی شگفت دارد . قرآن انسان را مدحها و ستايشها كرده و هم مذمتها و نكوهشها نموده است . عالیترين مدحها و بزرگترين مذمتهای قرآن دربارهء انسان است ، او را از آسمان و زمين و از فرشته برتر و در همان حال از ديو و جار پايان پستتر شمرده است .اين خود انسان است كه بايد در بارهء خود تصميم بگيرد و سرنوشت نهايی خويش را تعيين نمايد .

ارزشهای انسان

از نظر قرآن انسان موجودی است برگزيده از طرف خداوند(طه / ۱۲۱. )، خليفه و جانشين او در زمين( بقره /۳۰ , انعام / ۱۶۵)، نيمه ملكوتی و نيمه مادی ( الم سجده / ۷ - ۹) ، دارای فطرتی خدا آشنا(اعراف /۱۷۲ , روم /۴۳) ، آزاد ، مستقل ، امانتدار خدا و مسؤول خويشتن و جهان (احزاب / ۷۲ , دهر / ۳ ) ، مسلط بر طبيعت و زمين و آسمان ، ملهم به خير و شر ، و جودش از ضعف و ناتوانی آغاز میشود و به سوی قوت و كمال سير میكندو بالا میرود اما جز در بارگاه الهی و جز با ياد او آرام نمیگيرد(رعد / ۲۸وانشقاق / ۶)، ظرفيت علمی و عملیاش نا محدود است (بقره / ۳۱ - ۳۳ ) ، از شرافت و كرامتی ذاتی بر خوردار است (اسراء / ۷۰)، احيانا انگيزه هايش هيچ گونه رنگ مادی و طبيعی ندارد( فجر / ۲۸ , توبه / ۷۲)، حق بهره گيری مشروع از نعمتهای خدا به او داده شده است (بقره /۲۹وجاثية / ۱۳) ولی در برابر خدای خودش وظيفه دار است .(ذاريات /۵۶).

ضد ارزشها

در عين حال ، همين موجود در قرآن مورد بزرگترين نكوهشها و ملامتها قرارگرفته است .

" او بسيار ستمگر و بسيار نادان است " احزاب / ۷۲

" او نسبت به پروردگارش بسيار ناسپاس است " حج / ۶۶و . . .

" او آنگاه كه خود را مستغنی میبيند طغيان میكند " علق /۷

" او عجول و شتابگر است " اسراء /۱۱

" او هرگاه به سختی بيفتد و خود را گرفتار ببيند ، ما را در هر حال ( به يك پهلو افتاده و يا نشسته و يا ايستاده ) میخواند . همينكه گرفتاری را از او بر طرف كنيم گويی چنين حادثهای پيش نيامده است " يونس /  ۱۲

" او تنگ چشم و ممسك است " اسراء / ۱۰۰

" او مجادله گرترين مخلوق است " كهف /۵۴

" او حريص آفريده شده است " " اگر بدی به او رسد ، جزع كننده است و اگر نعمت به او رسد بخل كننده است " معارج / ۱۹

حقيقت اين است كه اين مدح و ذم ، از آن نيست كه انسان يك موجود دو سرشتی است : نيمی از سرشتش ستودنی است و نيم ديگر نكوهيدنی ، نظر قرآن به اين است كه انسان همهء كمالات را بالقوه دارد و بايد آنها را به فعليت برساند ، و اين خود اوست كه بايد سازنده و معمار خويشتن باشد . شرط اصلی وصول انسان به كمالاتی كه بالقوه دارد " ايمان " است . از ايمان ، تقوا و عمل صالح و كوشش در راه خدا بر میخيزد ، به وسيلهء ايمان است كه علم از صورت يك ابزار ناروا در دست نفس اماره خارج میشود و به صورت يك ابزار مفيد در می آيد .

پس انسان حقيقی كه خليفة الله است ، مسجود ملائكه است ، همه چيز برای اوست و بالاخرش دارندهء همهء كمالات انسانی است ، انسان بعلاوهء ايمان است ، نه انسان منهای ايمان . انسان منهای ايمان ، كاستی گرفته و ناقص است . چنين انسانی حريص است ، خونريز است ، بخيل و ممسك است ، كافر است ، از حيوان پستتر است .

در قرآن آياتی آمده است كه روشن میكند انسان ممدوح چه انسانی است و انسان مذموم چه انسانی است . از اين آيات استنباط میشود كه انسان فاقد ايمان وجدا از خدا انسان واقعی نيست . انسان اگر به يگانه حقيقتی كه با ايمان به او وياد او آرام میگيرد بپيوندد ، دارندهء همهء كمالات است و اگر از آن حقيقت - يعنی خدا - جدا بماند ، درختی را ماند كه از ريشهء خويشتن جدا شده است . ما به عنوان نمونه دو آيه را ذكر میكنيم :

« و العصر 0 إن الانسان لفی خسر 0 إلا الذين آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر » سوگند به عصر ، همانا انسان در زيان است ، مگر آنان كه ايمان آورده و شايسته عمل كرده و يكديگر را به حق و صبر و مقاومت توصيه كرده اند .

²ولقد ذرأنا لجهنم كثيرا من الجن و الانس ، لهم قلوب لا يفقهون بها و لهم أعين لا يبصرون بها و لهم آذان لا يسمعون بها أولئك كالانعام بل هم أضل . " همانا بسياری از جنيان و آدميان را برای جهنم آفريدهايم ( پايان كارشان جهنم است ) ، زيرا دلها دارند و با آنها فهم نمیكنند ، چشمها دارند و با آنها نمیبينند ، گوشها دارند و با آنها نمیشنوند . اينها مانند چهار پايان بلكه راه گم كردهترند " .

موجود چند بعدی از آنچه گفته شد معلوم شد كه انسان با همهء وجوه مشتركی كه با ساير جاندارها دارد ، فاصلهء عظيمی با آنها پيدا كرده است . انسان موجودی مادی - معنوی است . انسان با همهء وجوه مشتركی كه با جانداران ديگر دارد ، يك سلسله تفاوتهای عميق با آنها دارد كه هريك از آنها بعدی جدا گانه به او میبخشد و. اين تفاوتها در سه ناحيه است :

۱. ناحيهء ادراك و كشف خود و جهان .

۲.ناحيهء جاذبه هايی كه بر انسان احاطه دارد .

۳.ناحيهء جاذبه كيفيت قرار گرفتن تحت تأثير جاذبهها و انتخاب آنها.

اما در ناحيهء ادراك و كشف و جهان . حواس حيوان راهی و وسيلهای است برای آگاهی حيوان به جهان . انسان در اين جهت با حيوانهای ديگر شريك است. ولی در انسان نيروی ديگری برای درك و كشف خود و جهان وجود دارد كه در جانداران ديگر وجود ندارد و آن نيروی مرموز تعقل است . انسان با نيروی تعقل ، قوانين كلی جهان را كشف میكند و براساس شناخت كلی جهان و كشف قوانين كلی طبيعت ، طبيعت را در اختيار خويش قرار میدهد . همين مكانيسم پيچيده اگر درست مورد دقت قرار گيرد ، دروازهء شگفتی است برای شناخت خود انسان . انسان با اين نوع شناخت ، بسياری از حقايق را كه مستقيما از راه حواس با آنها تماس ندارد كشف میكند . شناخت انسان ما ورای محسوسات را ، بالاخص شناخت فلسفی خداوند ، وسيلهء اين استعداد مرموز و مخصوص آدمی صورت میگيرد .

اما در ناحيهء جاذبه ها . انسان مانند جانداران ديگر تحت تأثير جاذبه ها و كششهای مادی و طبيعی است ، ميل به غذا ، ميل به خواب ، ميل به امور جنسی ، ميل به استراحت و آسايش و امثال اينها او را به سوی ماده وطبيعت میكشد . اما جاذبه هايی كه انسان را به خود میكشد منحصر به اينها نيست ، جاذبه ها و كششهای ديگر انسان را به سوی كانونهای غير مادی ، يعنی اموری كه نه حجم دارد و نه سنگينی و نتوان آنها را با امور مادی سنجيد ، میكشاند . اصول جاذبه های معنوی كه تا امروز شناخته شده و مورد قبول است امور ذيل است :

۱.علم و دانايی : علم گذشته از اينكه وسيلهای است برای بهتر زيستن و برای خوب از عهدهء مسؤوليت برآمدن ، فی حد نفسه نيز مطلوب بشر است . انسان اگر بداند رازی در ورای كهكشانها وجود دارد و دانستن و ندانستن آن تأثيری در زندگی او ندارد ، باز هم ترجيح میدهد كه آن را بداند .

۲. خير اخلاقی :پارهای از كارها را انسان انجام می دهد از آن جهت انجام میدهد كه معتقد است انسانيت چنين حكم میكند .

۳.جمال و زيبايی :يك بعد ديگر از ابعاد معنوی انسان علاقه به جمال و زيبايی است انسان دوست دارد قيافه اش زيبا باشد ، نامش زيبا باشد ، مناظر جلوی چشمش زيبا باشد و خلاصه میخواهد هاله ای از زيبايی تمام زندگی اش را فرا گيرد .

۴.تقديس و پرستش: مطالعهء آثار زندگی بشر نشان میدهد هر زمان و هر جا كه بشر وجود داشته است ، نيايش و پرستش هم وجود داشته است ، چيزی كه هست شكل كار و شخص معبود متفاوت شده است پيامبران پرستش را ياوردند و ابتكار نكردند ، بلكه نوع پرستش را يعنی نوع آداب و اعمالی كه بايد پرستش به آن شكل صورت گيرد، به بشر آموختند و ديگر اينكه از پرستش غير ذات يگانه ( شرك ) جلوگيری به عمل آوردند .

از نظر مسلمات دينی و همچنين از نظر برخی علمای دين شناسی بشر ابتدا موحد و يگانه پرست بوده است و خدای واقعی خويش را میپرستيده است. يعنی چنين نبوده كه بشر پرستش را از بت يا انسان يا مخلوقی ديگر آغاز كرده باشد و تدريجا با تكامل تمدن به پرستش خدای يگانه رسيده باشد . . پرستش بت يا ماه و يا ستاره و يا انسان از نوع انحرافهايی است كه بعدا رخ داده است .حس پرستش كه احيانا از آن به حس دينی تعبير میشود ، در عموم افراد بشر وجود دارد . احساس نيايش ، احساس [ نياز ] غريزی است به كمالی برتر كه در او نقصی نيست و جمالی كه در آن زشتی وجود ندارد . پرستش مخلوقات به هر شكل ، نوعی انحراف اين حس از مسير اصلی است .

عبادت و پرستش نشان دهندهء يك " امكان " و يك " ميل " در انسان است : امكان بيرون رفتن از مرز امور مادی ، و ميل به پيوستن به افق بالاتر و وسيعتر . چنين ميلی و چنين عشقی از مختصات انسان است . اين است كه پرستش و نيايش يكی ديگر از ابعاد معنوی روح انسان است .

اما تفاوت انسان در كيفيت قرار گرفتن تحت تأثير جاذبه ها و انتخاب يكی از آنها ، ..............

در ادامه کتاب عناوین زیر به تفصیل بیان شده است:

تواناييهای گوناگون انسان -خودشناسی -پرورش استعدادها - نقش مؤثر انسان در ساختن آيندهء خويش - انسان موجود بالقوه - ميدان آزادی و ارادهء انسان - محدوديتهای انسان - طغيان انسان عليه محدوديتها - انسان و قضا و قدر الهی - انسان و تكليف - شرايط تكليف - فرق اجبار ( اكراه ) با اضطرار -شرايط صحت اعمال -آگاهي های انسان -خود آگاهی و جهان آگاهی -انواع خود آگاهی ها .

 

+ ثبت شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 10:54  توسط کارگاه مطهّر  | 

                                       

 

 

میلاد آقا امام رضا (ع)  فرخنده و مبارک     

   

 

 

 

 

 

خلاصه ای از فصل ششم کتاب سیری در سیره ائمه اطهار (ع)

 

بحث امروز ما  مسئله ولايتعهد حضرت رضا عليه السلام است‏ كه مأمون ايشان را از مدينه به خراسان آنوقت ( به مرو ) آورد و به عنوان‏ ولی عهد خودش منصوب كرد.

 

 مسئله ولايتعهدی امام رضا (ع) و نقلهای تاريخی

 

به اين شكل بوده كه بدون اينكه اين موضوع را فاش كنند ، عده‏ای را از خراسان – که مأمون در آنجا بوده - می‏فرستند به مدينه وعده‏ای از بنی هاشم و در رأس‏ آنها حضرت رضا را به مرو احضار می‏كنند ، و صحبت اراده و اختيار در ميان‏ نبوده است.

و در آنجا برای اولين بار اين موضوع عرضه می‏شود و مأمون پيشنهاد می‏كند كه " حضرت رضا ولايتعهد را بپذيرد "و حضرت رضا شديد امتناع‏ كرد . حال منطق حضرت در امتناع چه بوده ؟ چرا امام امتناع كرد ؟

در رواياتی نقل كرده‏اند كه وقتی مأمون گفت : من اينجور فكر كردم كه خودم‏ را از خلافت عزل كنم و تو را به جای خودم نصب كنم و با تو بيعت نمايم ، امام فرمود : يا تو در خلافت ذی حقی و يا ذی حق نيستی . اگر اين خلافت‏ واقعا از آن توست و تو ذی حقی و اين خلافت يك خلافت الهی است ، حق‏ نداری چنين جامه‏ای را كه خدا برای تن تو تعيين كرده است به غير خودت بدهی ، و اما اگر از آن تو نيست باز هم حق نداری بدهی . چيزی را كه از آن تو نيست تو چرا به كسی‏ بدهی ؟ ! معنايش اين است كه اگر خلافت از آن تو نيست تو بايد مثل‏ معاويه پسر يزيد اعلام كنی كه من ذی حق نيستم ، بنابراين من می‏روم ، نه اينكه بگويی من خلافت را تفويض و واگذار می‏كنم‏ . وقتی كه مأمون اين جمله را شنيد فورا به اصطلاح وجهه سخن را تغيير داد و گفت : شما مجبور هستيد . سپس مأمون تهديد كرد و در تهديد خود استدلال را با تهديد مخلوط نمود.

يكی ديگر از مسلمات تاريخ اين مسئله است كه حضرت رضا [ از قبول‏ ولايتعهد مأمون ] امتناع كرده است ولی بعد با تهديد به قتل پذيرفته است‏ .

ولايت جائر : يعنی قبول پست از ناحيه‏ ظالم . كه فی حد ذاته حرام است در مواردی مستحب می‏شود و در مواردی واجب .

مسئله دیگر این كه امام از اول با مأمون شرط كرد كه من در كارها مداخله نكنم ، يعنی عملا جزء دستگاه نباشم ، حالا اسم می‏خواهد ولايتعهد باشد ، باشد ، سكه به نام من می‏خواهند بزنند ، بزنند ، خطبه به نام من می‏خواهند بخوانند ، بخوانند ، ولی در كارها عملا مرا شريك نكن ، كاری را عملا به‏ عهده من نگذار ، نه در كار قضا و دادگستری دخالتی داشته باشم ، نه در عزل‏ ونصبها و نه در هيچ كار ديگری . يعنی آن دستگاه را استخدام كنند برای هدف خودشان ، نه دستگاه ، آنها را استخدام كرده باشد برای هدف خود . در همان مراسم تشريفاتی نيز امام‏ طوری رفتار كرد كه آن ناچسبی خودش به دستگاه مأمونی را ثابت كرد.

مأمون عالمترين خلفا و بلكه شايد عالمترين سلاطين جهان است . در ميان‏ سلاطين جهان شايد عالمتری ، دانشمندتر و دانش دوست تر از مأمون‏ نتوان پيدا كرد . و در اينكه در مأمون تمايل روحی و فكری هم به تشيع بوده‏ باز بحثی نيست ، چون مأمون نه تنها در جلساتی كه حضرت رضا شركت‏ می‏كردند و شيعيان حضور داشتند دم از تشيع می‏زده است ، [ در جلساتی كه‏ اهل تسنن حضور داشتند نيز چنين بوده است ] .

پس در اينكه در مأمون تمايل شيعی بوده شكی نيست ، منتها به او می‏گويند " شيعه امام كش " . مگر مردم كوفه تمايل شيعی نداشتند و امام‏ حسين را كشتند ؟ ! و در اين كه مأمون مرد عالم و علم دوستی بوده نيز شكی‏ نيست و اين سبب شده كه بسياری از فرنگيها معتقد بشوند كه مأمون روی‏ عقيده و خلوص نيت ، ولايتعهد را به حضرت رضا تسليم كرد و حوادث روزگار مانع شد ، زيرا حضرت رضا به اجل طبيعی از دنيا رفت و موضوع منتفی شد . ولی اين مطلب البته از نظر علمای شيعه درست نيست ، قرائن هم بر خلافت‏ آن است . اگر مطلب تا اين مقدار صميمی و جدی می‏بود عكس العمل حضرت‏ رضا در مسئله قبول ولايتعهد به اين شكل نبود كه بود . ما می‏بينيم‏ حضرت رضا قضيه را به شكلی كه جدی باشد تلقی نكرده‏اند .

 نظریه دیگر این است که ولایتعهدی ابتكار فضل بن سهل بود،در روايات شيعه و در تواريخ شيعه‏ زياد آمده است كه حضرت رضا بافضل بن سهل سخت مخالف بود و بلكه بيشتر از آن كه با مأمون مخالف بود با فضل بن سهل مخالف بود و فضل بن سهل را يك خطر به شمار می‏آورد و گاهی به مأمون هم می‏گفت كه از اين بترس ، اين‏ و برادرش بسيار خطرناكند ، و  فضل بن سهل نيز عليه حضرت رضا خيلی سعايت می‏كرد .

 در روايات شيعه و در تواريخ شيعه‏ زياد آمده است كه حضرت رضا با فضل بن سهل سخت مخالف بود و بلكه بيشتر از آن كه با مأمون مخالف بود با فضل بن سهل مخالف بود و فضل بن سهل را يك خطر به شمار می‏آورد و گاهی به مأمون هم می‏گفت كه از اين بترس ، اين‏ و برادرش بسيار خطرناكند ، و نيز دارد كه فضل بن سهل نيز عليه حضرت رضا خيلی سعايت می‏كرد .

احتمالات دیگرجلب نظر ايرانيان و فرو نشاندن قيامهای علويان بوده است.. مأمون برای اينكه علويين را راضی كند و آرام نگاه‏ دارد و يا لااقل در مقابل مردم خلع سلاح كرده باشد  دست به اين كار زد.

و نیزخلع سلاح كردن حضرت رضا، وقتی افرادی كه نقش منفی و نقش انتقاد را دارند به يك دستگاه‏ انتقاد می‏كنند ، يك راه برای اينكه آنها را خلع سلاح كنند اين است كه به‏ خودشان پست بدهند .

طرز رفتار امام پس از مسئله ولايتعهدی خطابه‏ای كه‏ حضرت در مجلس مأمون در همان جلسه ولايتعهدی می‏خواند عجيب جالب است . حضرت با همين خطبه يك سطر و نيمی - كه همه آن را نقل كرده‏اند - وضع خودش را روشن كرد . خطبه‏ای می‏خواند ، در آن خطبه نه اسمی از مأمون‏ می‏برد و نه كوچكترين تشكری از او می‏كند .

 ما می‏بينيم در مدتی كه حضرت رضا ولايتعهد را قبول كردند كاری به نفع‏ آنها صورت نگرفت ، به نفع خود حضرت صورت گرفت حضرت در پست ولايتعهدی به طور غير رسمی شخصيت علمی خود را ثابت كرد كه هيچوقت ديگر ثابت نمی‏شد . در ميان ائمه ، به اندازه‏ای كه‏ شخصيت علمی حضرت رضا و حضرت امير ثابت شده و حضرت صادق هم در يك‏ جهت ديگری شخصيت علمی هيچ امام ديگری ثابت نشده است.

 

پذیرش ولایتعهدی

 

معاويه ، مافوقش‏ علی ( ع ) بود ، يعنی تثبيت معاويه معنايش اين بود كه علی ( ع ) معاويه‏ را به عنوان دستی برای خود بپذيرد ، ولی تثبيت [ مأمون توسط ] حضرت رضا معنايش اين است كه حضرت رضا مدتی در مقابل مأمون سكوت‏ داشته باشد . اين ، دو وظيفه است ، در آنجا علی ( ع ) مافوق است . در اينجا قضيه برعكس است ، مأمون مافوق است . اين كه حضرت رضا مدتی با فضل بن سهل همكاری كند ، يا به قول شما [ مأمون را ] تثبيت كند ، يعنی‏ مدتی در مقابل مأمون ساكت باشد . مدتی ساكت بودن برای مصلحت بزرگتر ، برای انتظار كشيدن يك فرصت بهتر ، مانعی ندارد . و به علاوه در قضيه معاويه ، مسئله تنها اين نيست كه حضرت راضی نمی‏شد كه‏ معاويه يك روز به حكومت كند ( البته اين هم يك مسأله آن است ، فرمود : من راضی نمی‏شوم كه ظالم حتی يك روز حكومت كند ) ، مسأله ديگری هم‏ وجود داشت كه جهت عكس قضيه بود ، يعنی اگر حضرت ، معاويه را نگاه‏ می‏داشت ، او روز به روز نيرومندتر می‏شد و از هدف خودش هم بر نمی‏گشت .

ولی در اينجا فرض اين است كه بايد صبر كنند تا روز به روز مأمون ضعيف‏ تر شود و خودشان قوی تر گردند . پس اينها را نمی‏شود با هم قياس كرد .

راجع به مسموميت حضرت رضاواقعيت اين است كه چون هر چه می‏گذشت بيشتر معلوم می‏شد كه خلافت حق‏ حضرت رضاست ، مأمون مجبور شد كه حضرت رضا را مسموم كند . دليلی كه‏ می‏آورند راجع به سن حضرت رضاست كه حضرت رضا در سن 52 سالگی از دنيا رفتند . اينكه امامی كه تمام جنبه‏های بهداشتی را رعايت می‏كند و مثل ما افراط و تفريط ندارد در سن 52 سالگی بميرد خيلی بعيد است . همچنين آن‏ حديث معروف می‏فرمايد : " « ما منا الا مقتول او مسموم » " يعنی‏ هيچكدام از ما ( ائمه ) نيستيم الا اينكه كشته شديم يا مسموم شديم . بنابراين اين امر از نظر تاريخ شيعه مسلم است . يك علت اساسی همان قيام بنی العباس‏ در بغداد بود . مأمون در حالی حضرت رضا را مسموم كرد كه از خراسان به‏ طرف بغداد می‏رفت و مرتب  اوضاع بغداد را به او گزارش می‏دادند . به‏ او گزارش دادند كه اصلا بغداد قيام كرده . او ديد كه حضرت رضا را معزول‏ كه نمی‏تواند بكند ، و اگر با اين وضع هم بخواهد برود آنجا كار بسيار مشكل‏ است . برای اينكه زمينه رفتن به آنجا را فراهم كند و به بنی العباس‏ بگويد كار تمام شد ، حضرت را مسموم كرد . آن علت اساسی ئی كه می‏گويند و قابل قبول هم هست و با تاريخ نيز وفق می‏دهد همين جهت است ، يعنی مأمون‏ ديد كه رفتن به بغداد عملی نيست و بقای بر ولايتعهد هم عملی نيست ( با اينكه مأمون جوانتر بود ، حدود 28 سال داشت و حضرت رضا 55 سال داشتند ، و حضرت رضا نيز در آغاز به مأمون فرمود : من از تو پيرترم و قبل از تو می‏ميرم ) و اگر به اين شكل بخواهد به بغداد برود ، محال است كه بغداد تسليم بشود ، و يك جنگ عجيبی در می‏گيرد . وضع خود را خطرناك ديد . اين‏ بود كه تصميم گرفت هم فضل را از ميان بر دارد و هم حضرت رضا را فضل را در حمام سرخس از بين برد . البته اين قدر معلوم است كه فضل به حمام‏ رفته بود ، عده‏ای با شمشير ريختند و قطعه قطعه‏اش كردند و بعد هم گفتند" افرادی با او كينه داشتند"  ( و اتفاقا يكی از پسرخاله های او نيز جزء قتله بود ) و خونش را لوث كردند ، ولی ظاهر اين است كه آن هم كار مأمون بود ، ديد او خيلی قدرت پيدا كرده و اسباب زحمت است ، او را از بين برد . بعد ، از سرخس آمدند به همين طوس . مرتب گزارشهای بغداد هم می‏رسيد . ديد نمی‏تواند با حضرت رضا و وليعهد علوی وارد بغداد شود ، اين بود كه حضرت‏ را نيز در آنجا كشت .

 

+ ثبت شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 1:6  توسط کارگاه مطهّر  | 

  

انسان بودن از نظر زیست شناسی

در واقع بین انسان ها از نظر جسمانی و زیست شناسی فرقی نیست ،موسی چمبه همان مقدار انسان است كه لومومبا ... ولی آيا انسانيت انسان ، آنچه كه شرافت وكمال انسانی ناميده میشود به همين است ؟ در علوم انسانی سخن از انسان كامل و انسان ناقص است ، سخن از انسان پائين افتاده و انسان مترقی و متعالی است .

آيا علم و دانش می تواند معیار انسانیت باشد؟

آیا می توان گفت هر اندازه كه انسان آگاهی و دانش بيشتری پيدا كند ، انسانتر است؟

انسانيت به دانش نيست . دانش شرطی است برای انسانيت .

انسانيت به خلق و خوی است نه به دانش .

خلق وخوی يك مسئله است وآگاهی مسئله ديگر . ممكن است کسی آگاه و دانا باشد و همه چيز را بداند ولی خلق وخوی او ، خلق وخوی انسانی نباشد و خلق و خوی حیوانی داشته باشد. علم و دانش به آموزشهای انسان بر می گردد ولی خلق و خوی به پرورشهای انسان .

كدام خلق وخوی معيار انسانيت است ؟

آن خوئی كه معيار انسانيت است ، محبت است ، انساندوستی است .

به سرنوشت ديگران به همان اندازه و حتی بيشتر از سرنوشت خود انديشيدن . درفرهنگ دين ، اسم اين را ايثار میگذارد . در كتابی نوشته بود : يك دستور كه در تمام اديان جهان يافت میشود اينست ، برای ديگران همان را دوست بدار كه برای خود دوست ميداری و برای ديگران همان را مپسند كه برای خود نمیپسندی .ما ابوذر را انسان ميدانيم و معاويه را انسان نمیدانيم بلكه يكحيوان میدانيم به خاطر اينست كه معاويه فقط در فكر خودش بود و ابوذر در فكر انسانهای ديگر . سخنان علی ( ع ) نشان داده كه او واقعا دانا و دانشمند وحكيم بوده است . امام علی را كه اينقدر ستايش میكنيم نه فقط به خاطر اينست كه باب علم پيغمبر بوده بيشتر از اين جهت ستايش میكنيم كه انسان بود ، اين ركن ازانسانيت را داشت كه به سرنوشت انسانهای محروم میانديشيد ، غافل نبود ، درد ديگران را احساس ميكرد . چنانكه سايراركان انسانيت را هم داشت .

مكتب ديگر میگويد : معيار انسانيت " اراده " است.

اراده مسلط كننده انسان بر نفس خوداست.تسلط انسان به طوری كه هر كاری كه از انسان سر می زند به حكم عقل و اراده باشد نه به حكم ميل (جاذبه بيرونی،كشش) اراده بیشتر جنبه درونی دارد. علمای اخلاق معيارو ميزان انسانيت را اراده می دانند . هر اندازه انسان بر خودش مسلط نباشد ، از انسانيت بدور است .

معيار ديگر برای انسانيت ، آزادی است . يعنی انسان آن اندازه انسان است كه هيچ جبری را تحمل نكند، محكوم و اسير هيچ قدرتی نباشد ، همه چيز را خودش آزادانه انتخاب كند.

فرمایش حضرت علی (ع) نیز موید این مطلب است ،«هرگز خودت را بنده دیگری مساز كه خدا ترا آزاد آفريده است» .

معيار ديگر مسئله مسئوليت و تكليف است.

میگويند: انسان آن كسی است كه احساس تكليف بكند ، در مقابل انسانهای ديگر احساس مسئوليت بكند احساس بكند كه مسئول جامعه خويش است و حتی مسئول خودش است .

مکتبی هم زیبایی را معیار می داند.

افلاطون اخلاق را بر اساس زيبايی توصيف كرده است . میگويد آن چيزی انسانی است كه زيبا باشد .

مثلا عدالت را همه مكتبها میپسندند.

افلاطون می گوید عدالت زیبا و خوبست. انسان اگر بخواهد انسان باشد و به خصلتهای انسانی برسد ، بايد احساس زيبايی را در خود تقويت كند.

کتاب گفتار های معنوی(آزادی معنوی) و برخی کتب برگزیده استاد را می توانید از اینجا دانلود کنید. http://www.tebyan-babol.ir/main.asp?id=184

+ ثبت شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 14:13  توسط کارگاه مطهّر  |