















خلاصه ای از فصل ششم کتاب سیری در سیره ائمه اطهار (ع)
بحث امروز ما مسئله ولايتعهد حضرت رضا عليه السلام است كه مأمون ايشان را از مدينه به خراسان آنوقت ( به مرو ) آورد و به عنوان ولی عهد خودش منصوب كرد.
مسئله ولايتعهدی امام رضا (ع) و نقلهای تاريخی
به اين شكل بوده كه بدون اينكه اين موضوع را فاش كنند ، عدهای را از خراسان – که مأمون در آنجا بوده - میفرستند به مدينه وعدهای از بنی هاشم و در رأس آنها حضرت رضا را به مرو احضار میكنند ، و صحبت اراده و اختيار در ميان نبوده است.
و در آنجا برای اولين بار اين موضوع عرضه میشود و مأمون پيشنهاد میكند كه " حضرت رضا ولايتعهد را بپذيرد "و حضرت رضا شديد امتناع كرد . حال منطق حضرت در امتناع چه بوده ؟ چرا امام امتناع كرد ؟
در رواياتی نقل كردهاند كه وقتی مأمون گفت : من اينجور فكر كردم كه خودم را از خلافت عزل كنم و تو را به جای خودم نصب كنم و با تو بيعت نمايم ، امام فرمود : يا تو در خلافت ذی حقی و يا ذی حق نيستی . اگر اين خلافت واقعا از آن توست و تو ذی حقی و اين خلافت يك خلافت الهی است ، حق نداری چنين جامهای را كه خدا برای تن تو تعيين كرده است به غير خودت بدهی ، و اما اگر از آن تو نيست باز هم حق نداری بدهی . چيزی را كه از آن تو نيست تو چرا به كسی بدهی ؟ ! معنايش اين است كه اگر خلافت از آن تو نيست تو بايد مثل معاويه پسر يزيد اعلام كنی كه من ذی حق نيستم ، بنابراين من میروم ، نه اينكه بگويی من خلافت را تفويض و واگذار میكنم . وقتی كه مأمون اين جمله را شنيد فورا به اصطلاح وجهه سخن را تغيير داد و گفت : شما مجبور هستيد . سپس مأمون تهديد كرد و در تهديد خود استدلال را با تهديد مخلوط نمود.
يكی ديگر از مسلمات تاريخ اين مسئله است كه حضرت رضا [ از قبول ولايتعهد مأمون ] امتناع كرده است ولی بعد با تهديد به قتل پذيرفته است .
ولايت جائر : يعنی قبول پست از ناحيه ظالم . كه فی حد ذاته حرام است در مواردی مستحب میشود و در مواردی واجب .
مسئله دیگر این كه امام از اول با مأمون شرط كرد كه من در كارها مداخله نكنم ، يعنی عملا جزء دستگاه نباشم ، حالا اسم میخواهد ولايتعهد باشد ، باشد ، سكه به نام من میخواهند بزنند ، بزنند ، خطبه به نام من میخواهند بخوانند ، بخوانند ، ولی در كارها عملا مرا شريك نكن ، كاری را عملا به عهده من نگذار ، نه در كار قضا و دادگستری دخالتی داشته باشم ، نه در عزل ونصبها و نه در هيچ كار ديگری . يعنی آن دستگاه را استخدام كنند برای هدف خودشان ، نه دستگاه ، آنها را استخدام كرده باشد برای هدف خود . در همان مراسم تشريفاتی نيز امام طوری رفتار كرد كه آن ناچسبی خودش به دستگاه مأمونی را ثابت كرد.
مأمون عالمترين خلفا و بلكه شايد عالمترين سلاطين جهان است . در ميان سلاطين جهان شايد عالمتری ، دانشمندتر و دانش دوست تر از مأمون نتوان پيدا كرد . و در اينكه در مأمون تمايل روحی و فكری هم به تشيع بوده باز بحثی نيست ، چون مأمون نه تنها در جلساتی كه حضرت رضا شركت میكردند و شيعيان حضور داشتند دم از تشيع میزده است ، [ در جلساتی كه اهل تسنن حضور داشتند نيز چنين بوده است ] .
پس در اينكه در مأمون تمايل شيعی بوده شكی نيست ، منتها به او میگويند " شيعه امام كش " . مگر مردم كوفه تمايل شيعی نداشتند و امام حسين را كشتند ؟ ! و در اين كه مأمون مرد عالم و علم دوستی بوده نيز شكی نيست و اين سبب شده كه بسياری از فرنگيها معتقد بشوند كه مأمون روی عقيده و خلوص نيت ، ولايتعهد را به حضرت رضا تسليم كرد و حوادث روزگار مانع شد ، زيرا حضرت رضا به اجل طبيعی از دنيا رفت و موضوع منتفی شد . ولی اين مطلب البته از نظر علمای شيعه درست نيست ، قرائن هم بر خلافت آن است . اگر مطلب تا اين مقدار صميمی و جدی میبود عكس العمل حضرت رضا در مسئله قبول ولايتعهد به اين شكل نبود كه بود . ما میبينيم حضرت رضا قضيه را به شكلی كه جدی باشد تلقی نكردهاند .
نظریه دیگر این است که ولایتعهدی ابتكار فضل بن سهل بود،در روايات شيعه و در تواريخ شيعه زياد آمده است كه حضرت رضا بافضل بن سهل سخت مخالف بود و بلكه بيشتر از آن كه با مأمون مخالف بود با فضل بن سهل مخالف بود و فضل بن سهل را يك خطر به شمار میآورد و گاهی به مأمون هم میگفت كه از اين بترس ، اين و برادرش بسيار خطرناكند ، و فضل بن سهل نيز عليه حضرت رضا خيلی سعايت میكرد .
احتمالات دیگرجلب نظر ايرانيان و فرو نشاندن قيامهای علويان بوده است.. مأمون برای اينكه علويين را راضی كند و آرام نگاه دارد و يا لااقل در مقابل مردم خلع سلاح كرده باشد دست به اين كار زد.
و نیزخلع سلاح كردن حضرت رضا، وقتی افرادی كه نقش منفی و نقش انتقاد را دارند به يك دستگاه انتقاد میكنند ، يك راه برای اينكه آنها را خلع سلاح كنند اين است كه به خودشان پست بدهند .
طرز رفتار امام پس از مسئله ولايتعهدی خطابهای كه حضرت در مجلس مأمون در همان جلسه ولايتعهدی میخواند عجيب جالب است . حضرت با همين خطبه يك سطر و نيمی - كه همه آن را نقل كردهاند - وضع خودش را روشن كرد . خطبهای میخواند ، در آن خطبه نه اسمی از مأمون میبرد و نه كوچكترين تشكری از او میكند .
پذیرش ولایتعهدی
معاويه ، مافوقش علی ( ع ) بود ، يعنی تثبيت معاويه معنايش اين بود كه علی ( ع ) معاويه را به عنوان دستی برای خود بپذيرد ، ولی تثبيت [ مأمون توسط ] حضرت رضا معنايش اين است كه حضرت رضا مدتی در مقابل مأمون سكوت داشته باشد . اين ، دو وظيفه است ، در آنجا علی ( ع ) مافوق است . در اينجا قضيه برعكس است ، مأمون مافوق است . اين كه حضرت رضا مدتی با فضل بن سهل همكاری كند ، يا به قول شما [ مأمون را ] تثبيت كند ، يعنی مدتی در مقابل مأمون ساكت باشد . مدتی ساكت بودن برای مصلحت بزرگتر ، برای انتظار كشيدن يك فرصت بهتر ، مانعی ندارد . و به علاوه در قضيه معاويه ، مسئله تنها اين نيست كه حضرت راضی نمیشد كه معاويه يك روز به حكومت كند ( البته اين هم يك مسأله آن است ، فرمود : من راضی نمیشوم كه ظالم حتی يك روز حكومت كند ) ، مسأله ديگری هم وجود داشت كه جهت عكس قضيه بود ، يعنی اگر حضرت ، معاويه را نگاه میداشت ، او روز به روز نيرومندتر میشد و از هدف خودش هم بر نمیگشت .
ولی در اينجا فرض اين است كه بايد صبر كنند تا روز به روز مأمون ضعيف تر شود و خودشان قوی تر گردند . پس اينها را نمیشود با هم قياس كرد .
راجع به مسموميت حضرت رضاواقعيت اين است كه چون هر چه میگذشت بيشتر معلوم میشد كه خلافت حق حضرت رضاست ، مأمون مجبور شد كه حضرت رضا را مسموم كند . دليلی كه میآورند راجع به سن حضرت رضاست كه حضرت رضا در سن 52 سالگی از دنيا رفتند . اينكه امامی كه تمام جنبههای بهداشتی را رعايت میكند و مثل ما افراط و تفريط ندارد در سن 52 سالگی بميرد خيلی بعيد است . همچنين آن حديث معروف میفرمايد : " « ما منا الا مقتول او مسموم » " يعنی هيچكدام از ما ( ائمه ) نيستيم الا اينكه كشته شديم يا مسموم شديم . بنابراين اين امر از نظر تاريخ شيعه مسلم است . يك علت اساسی همان قيام بنی العباس در بغداد بود . مأمون در حالی حضرت رضا را مسموم كرد كه از خراسان به طرف بغداد میرفت و مرتب اوضاع بغداد را به او گزارش میدادند . به او گزارش دادند كه اصلا بغداد قيام كرده . او ديد كه حضرت رضا را معزول كه نمیتواند بكند ، و اگر با اين وضع هم بخواهد برود آنجا كار بسيار مشكل است . برای اينكه زمينه رفتن به آنجا را فراهم كند و به بنی العباس بگويد كار تمام شد ، حضرت را مسموم كرد . آن علت اساسی ئی كه میگويند و قابل قبول هم هست و با تاريخ نيز وفق میدهد همين جهت است ، يعنی مأمون ديد كه رفتن به بغداد عملی نيست و بقای بر ولايتعهد هم عملی نيست ( با اينكه مأمون جوانتر بود ، حدود 28 سال داشت و حضرت رضا 55 سال داشتند ، و حضرت رضا نيز در آغاز به مأمون فرمود : من از تو پيرترم و قبل از تو میميرم ) و اگر به اين شكل بخواهد به بغداد برود ، محال است كه بغداد تسليم بشود ، و يك جنگ عجيبی در میگيرد . وضع خود را خطرناك ديد . اين بود كه تصميم گرفت هم فضل را از ميان بر دارد و هم حضرت رضا را فضل را در حمام سرخس از بين برد . البته اين قدر معلوم است كه فضل به حمام رفته بود ، عدهای با شمشير ريختند و قطعه قطعهاش كردند و بعد هم گفتند" افرادی با او كينه داشتند" ( و اتفاقا يكی از پسرخاله های او نيز جزء قتله بود ) و خونش را لوث كردند ، ولی ظاهر اين است كه آن هم كار مأمون بود ، ديد او خيلی قدرت پيدا كرده و اسباب زحمت است ، او را از بين برد . بعد ، از سرخس آمدند به همين طوس . مرتب گزارشهای بغداد هم میرسيد . ديد نمیتواند با حضرت رضا و وليعهد علوی وارد بغداد شود ، اين بود كه حضرت را نيز در آنجا كشت .
